بی نهایت دوستت دارم
سلام عزیز دل مامان
خیلی وقته که نیومدم و واست ننوشتم عروسکمممممم
ببخش عزیزم.آخه یه مدت که ماه رمضان بود و
منم روزه بودم و اصلا حس و حال نوشتن نداشتم
و در ضمن پروژه از پوشک گرفتنت هم بود و باید
همش حواسم بهت بود تا یه وقت دسته گل آب ندی
و بعدش هم دیگه تنبل شده بودم و اصلا حوصله
نت اومدن نداشتم تا امروز.که عزمم را جزم کردم تا یه یه چند خطی واست بنویسم و از این مدت بگم واست
روز 21 مرداد طبق قولی به دکتر داده بودم بردمت آزمایش ادرار تا چک شی.بر خلاف انتظارم خیلی خوب همکاری کردی و به راحتی ازت نمونه گرفتم و با باباجونی بردیم آزمایشگاه
و طبق معمول که بعد بیرون
رفتن با باباجونی اینا مثل چسبونک میچسبی بهشون و خونه نمیای اونروز هم خونه نیومدی و رفتیم اونجا
و کلی بهت خوش گذشت و بازی کردی.

روز دوشنبه جواب آزمایشتو بابایی رفت و گرفت و وقتی من دیدم خشکم زد.عفونتت منفی بود اما یه چیزای
دیگه ی تو آزمایشت مثبت که اولین چیزی که به ذهنم رسید با دیدنشون این بود که سنگ کلیه گرفتی و این مشکل از این به بعد یه عمر باهاته.
اونروز تمام مدت گریه کردم و شبش هم رفتیم خونه بابا جونی اینا و تا چشمم بهشون افتاد اشکام ریختن
وقتی گفتم چی شده.مامان جونی و باباجونی همش میگفتن
هیچوقت خودت تفسیر نکن صبر کن بعد دکتر رفتن اونوقت اگه همین بود که میگی ناراحت شو.همینطور میگفتن که تازه اگه هم باشه درمان داره و حل میشه
.اما مگه این حرفا آرومم میکرد.حتی فکرش هم
آزارام میداد و دیوونم میکرد.تحمل مریض بودنتو نداشتم و ندارم.اونشب خاله ها و بابا علی همش سر به سرم
میزاشتن و میخندیدن.تو دلم همش میگفتم ، ببین چه بی خیالن.اصلا واسشون مهم نیست.بی معرفتا
اما بعد فهمیدم که همشون ناراحت بودن و فقط واسه از فکر در آوردن من اینکارو میکردن.مثلا خاله عاطی
اونشب از شدت ناراحتی باز سردرد شده بود و کلی حالش بد شده بود بعد رفتن ما.یا بابایی بیچاره همش داشته به این مساله فکر میکرده و تحقیق میکرده واسه راههای درمانش![]()
عصر روز بعد اول وقت از دکترت نوبت گرفتم و با کلی ناراحتی با مامان جونی اینا و خاله عاطی رفتیم دکتر.
وقتی رفتیم پیش دکترت و آزمایشو نشونش دادیمممممم هنوز من هیچی نگفته بودم
گفت بلهههههههههه عفونت داره!!!!!!! از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم
آخه تو آزمایشت زده بود کریستال کلسیم اگزالات و تو ادرارت مقدار خیلی خیلی کم پروتیین بود و من میگفتم که حتما سنگ کلیه است.
با حرفای دکتر مامان جونی که تازه معلوم شده بود که چقدر ناراحت بوده یه نفس راحت کشید و به دکتر گفت این بنده خدا کارش شده از دیروز گریه کردن که وای خدا بچه ام سنگ کلیه داره و فلانه
یه عالمه هم
ماهارو نگران کرده.دکتر هم که بر خلاف همیشه اون روز کلی خوش اخلاق بود گفت واسه سنگ گریه نکن
چون نیست اما اگه خیلی دلت میخواد گریه کنی واسه عفونتش گریه کن که اگه من اصرار نمیکردم تو آزمایش نمیبردیش و این عفونت تو بدنش موندگار میشد
اون لحظه نمیدونستم که باید خوشحال باشم یا
ناراحت.اما بیشتر خوشحال بودم چون عفونت به راحتی و با یه دوره دارو خوردن درمان میشد و مشکل برطرف
میشد.خیالم راحت شد و از دکتر پرسیدم:پس این کلسیم اگزالات چیه که نوشته به مقدرا کم هستش؟؟؟؟
گفت اینا کریستالن و رسوب نکردن و از نشانه های عفونت هستن ولی اگه عفونت درمان نشه رسوب میکنن و سنگ میشن
.یه نفس راحت کشیدم و کلی خداروشکر کردم و واسه دکتر دعای خیر که اینهمه پیگیره و دلسوز.
دکتر هم یه دوره دو ماهه واست آموکسی نوشت که هر شب 2.5 سی سی باید بخوری و بعدش باز ببرمت
آزمایش تا مطمئن شیم که عفونت کاملا تموم شده و بعد اون هر 6 ماه یک بار واسه چک کردن آزمایش بری.
.اونروز فقط خدا میدونست چقدر خوشحال بودم که سنگ کلیه نداری و یه بیماری همیشگی به
سراغت نیومده.
راستی اونروز هم مثل همیشه که میبردمت بیرون پوشکت کردم و دکتر وقتی فهمید هنوز پوشکت میکنم
وقتی بیرون میام گفت دیگه اینکارو نکن.مطمئن باش خیس نمیکنه.بهش اعتماد کن.منم گفتم چشم.و دیگه
واسه بیرون رفتن هم پوشکت نکردم و دیدم که حرف دکتر درسته و تو دیگه واسه خودت خانومی شدی و
ج.ی.ش.تو نگه میداری تا برسی به دستشویی.حتی اگه تو خیابون باشیم و تا دستشویی رفتن زیاد فاصله داشته باشم.
آفرین عسلمممممممممممم
راستی نگفتم که کنار گذاشتن پوشکت هم کلا تموم شده و همیشه میری دستشویی.فقط تنها مشکلت
اینه که تا نهایت تحملت صبر میکنی و نمیری که این هم کار همه بچه ها تو این سن و ساله و طبیعیه.
.
عید فطر هم طبق معمول همه رفتیم جوپار خونه آقابابا.البته صبح با باباجونی اینا نماز عید را تو حرم شاهزاده
حسین خوندیم و تو هم مثل ننه نقلی با چادرت کلی دلبری کردی اونجا.الهی من فدات شم که با ما نماز
هم خوندی
.اونروز همه خونه آقابابا جمع بودیم و تو کلی خوش گذروندی با پویا کوچولو و زهرا کوچولو.
عکس هم گرفتیم ازتون که بعدا میزارم واست
سر شب هم با عمه مهدیه اینا و خاله هات و خاله فاطمه رفتیم مجموعه تفریحی و باغ پرندگان فلامینگو
خیلی با حال بود و خوش گذشت و تو با دیدن هر کدوم از اون پرنده ها کلی ذوق میکردی و یه عالمه هم در بارشون توضیح میدادی قربونت برم
بعد از
بیرون اومدن از قسمت پرنده ها عمو مسعود و بابایی رفتن واسمون بستنی گرفتن که خیلی خوشمزه بود.دستشون درد نکنه
و عمو مسعود از مسئول اونجا خواست که رقص آب را هم روشن کنن که بعد
چند دقیقه اینکارو کردن.خیلی جالب و دیدنی بود.یه حوض با یه عالمه فواره با شکل ها و مدلهای مختلف که با
ریتم آهنگی که پخش میشد هماهنگ بودن و تو حرکت آب فواره ها کامل رعایت نت های آهنگ و ریتم معلوم
بود.واقعا دیدنی بود.تقریبا همه اونایی که تو اون مجموعه بودن از بزرگ و کوچیک جمع شده بودن اونجا و چشم از این رقص آب بر نمیداشتن.
روز بعد هم صبح زود رفتیم خونه خاله ژیلا اینا و ظهر باباجونی اینا هم اومدن اونجا. اونروز تو با حوریه تا عصر بازی کردین و خیلی بهتون خوش گذشت![]()
شب هم همگی با هم رفتیم پارک مطهری و اول رفتیم کباب خوردیم و بعدش هم رفتیم تو قسمت اسباب بازی
ها و کلی سرسره بازی کردین و در آخر هم رفتین استخر توپ که اونجا خیلی خیلی بهت خوش گذشت با حوریه و حاضر نبودی دیگه بیرون بیای و با کلی داد و بیداد و گریه آوردیمت بیرون
و رفتیم خونه و تو از خستگی زود خوابت برد
عصر چهارشنبه هم با بابایی و خاله عاطی رفتیم فروشگاه رفاه خرید کردیم.تو یه خورده کمک ما سبد خرید را
هل میدادی( آخه عاشق اینکاری) و تا حواسمون ازت پرت میشد ، هر چی که دم دستت بود را برمیداشتی و
میزاشتی تو سبد و ما باید میزاشتیم سر جاش.خلاصه کلی شیطونی کردی و بهت خوش گذشت.
. بعد اونجا هم رفتیم لوازم آرایشی صدف تا واسه تولد عمه سیما که سوم شهریور بود عطر هدیه بگیریم.
پنجشنبه شب هم رفتیم خونه باباجون اینا تولد عمه سیما.تو خوشمل خانوم رفتی و هدیه عمه را دادی و
گفتی عمه تولدت مبارک 
و زود نشستی و خودت کادوشو باز کردی و از تو جعبه هم عطر در آوردی و بر خلاف همیشه که نمیتونستی
فشار بدی تا به قول پیس بزنی یه عالمه فشار دادی سرشو و چه همه از عطر را روی دستات خالی کردی.
یسنا جونم این هم خلاصه ای از کارها و شیطونی های این مدت که واست ننوشتم عسیسمممممممم.
قشنگ من امیدوارم همیشه در پناه خدا سالم و سرحال باشی و تو همه کارهات موفق.
دوستت دارممممممم جیگملم.gif)



بی نهایت دوستت دارم
